لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت تب منهدمم میکرد
هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت
از برف گریزانم تن سوخته در آتش
در قلب زمستانم تن سوز تر از آتش
یک مستی سر دستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا مشغول خودم بودم
یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر باز
دنیا پل باریکی بین بد و بدتر هاست
ای بر پدرت دنیا آن باغ جهانم کو
دریاچه آرامم کوه هیجانم کو
در خواب خوشت هر شب عفریت بزرگ آید
یا عشق سفر کرده ات با گله ی گرگ آید
نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را
آه ای بت سنگینم من خالق تو بودم
تا انکه خدا باشی یک لحظه نیاسودم
ای آیهی تنهایی ای سوره مایوسم
هر قدر خدا باشی من دست نمیبوسم